تبليغاتX
از پس پرده


 

 از پس پرده

درباره من
 
کاش تخته‌ای بود به اسم سرنوشت تا آنجا هم به دست خط خود می‌نوشتیم



صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
 
 
نوشته هاي پيشين
  خرداد 1388
اردیبهشت 1388
 
 
 
پيوندها
  قالب هاي رايگان
عسلک و خاله جونش
بی‌راهه
داستان
فریدون مشیری
احمد شاملو
سهراب سپهرى
 
طراحي قالب
 
 

 

 نشان مرا بپرس...

 
 

 

اي كه تو را در گذر نسل ها و عمرها يافته ام

من نيز هر لحظه پيوندم را با زمين مي گسلم،

با آسمان آشنا شو

با ستارگان انس بگير 

با آن ها معاشرت كن 

با ماه رفيق شو

با آسمان شبها خو بگير

آن جا وطن ماست!

سرزمين آزادي ست...

ميعاد گاه آزاد ماست...

من در هر ستاره ، در جلوي هر مهتاب 

درعمق تيره هر شب در هر طلوع و درهر غروب 

چشم به راه آمدن توام

بيا هر شب بيا...

خورشيد كه رفت بيا

شب را تنها ممان...تاريكي را بي من ممان

من آنجا بر تو بيمناكم كه باشب تنها نماني با ديو شب تنها نماني

ديو شب بي رحم است ، گرسنه است وحشي ست

خطرناك است وحشتناك است

پرنده معصوم و كوچك من!

آفتاب كه رفت پرواز كن

از روي خاك برخيز،

اين خرابه ي غم زده را ترك كن000

 

http://rezamansuji.blogfa.com/

 

  + نوشته شده درشنبه سی ام خرداد 1388  ساعت 11:30  توسط رضا... 
 

 متفرقه

 
  

 

امروزم مثل چند روزه گذشته هوا بسیار گرم بوده

و انگار زوره تابستون از بهار بیشتره و نتیجه این زورآزمایی میشه

گرمایی که ما باید تاوانشو پس بدیم مثل خیلی چیزای دیگه.

طبق عادت روزانه و بر حسب انجام وظیفه و کسب درآمد

ساعت 6 از خواب بیدار شدم

و طبق معمول همیشه از پنجره اتاق خوابم یه نگاه به خیابون انداختم

 قدم ها برداشته می شد زندگی همچنان ادامه داشت

  خدا رو شکر خبری از شلوغی و ترافیک و سر و صدا و دعوا نبود

 یه کمی زودتر از همیشه از در خونه بیرون رفتم آخه یه کار بانکی داشتم

و باید زودتر میرفتم سر کارم

 وارد یکی از شعبه های بانک رفاه شدم حدود 20 نفر تو نوبت بودن

 و فقط یک باجه به مردم سرویس میداد و بقیه باجه ها مشغول

کارهای متفرقه بودن

جالب اینکه وقتی مردم به این قضیه اعتراض کردن آقای رئیس کلی

با صدای بلند و عصبانی وضعیت موجود رو توجیه کردن و طلبکار هم شدند.

کلی فضا و مکان و زمان رو اشغال کردن و چندتا شخصیت گرامی

بنام رئیس و معاون و حراست و هزار نفر دیگه رو اونجا معطل کرده بودند

 فقط واسه یه باجه که فکر نمیکنم روزانه توانایی رسیدگی

به کار 20 تا ارباب رجوع رو هم داشته باشه

به هر حال مردم هم باید یجوری اوقاتشون بگذره دیگه .

 

آدم یاد خشت اول و معمار و ثریا و دیوار کج می افته

 حالا بماند که خشت اول چیه و معمار کیه

مهم ثریا و دیوار کجشه که ما جورشو باید بکشیم

بگذریم :

 زمان انتخابات نزدیکه و مردم کلی در تکاپوی مقدمات

و شناخت آقایون کاندیدا هستن و همه پرشور انتظار می کشند

تا ببینند چه کسی به عنوان آقای رئیس انتخاب می شه

و زمام همه چیزرو در دست می گیره و ایران رو

 به سوی همه چیزای خوب پیش می بره

 تا همه روما یه جوره دیگه فکر کنند

 

دقت کردید فقط در زمان انتخابات و تبلیغ آقایون ما

متوجه این موضوع می شیم که دولتهای

گذشته چه کارهای بیهوده و همین جوری ای انجام می دادن

 و داشتن ایران رو به سوی پرتگاه

 می بردن و در کل قطع معیشت و روابط و همه چیزهای عالی می کردن

 و کارهای متفرقشون بیشتر از کارهای اصلی بوده

چه برکتیه این انتخابات آدم چه چیزهایی میفهمه

این روزهاست که خلقت ما مردم و زندگیمون اهمیت پیدا می کنه

 پس بیایید قدر این لحظات خوبی رو که خدا به واسطه جمهوری اسلامی

به ما عطا کرده بدونیم و در انتخابات پررنگ باشیم تا حال این یاروها گرفته بشه

 

بازم می گذریم

 

 خلاصه تا ساعت 9:30 داخل بانک بودم و تا به محل کارم برسم

 حدود 10:30 شده بود همه کارگرها داشتن کارشونو می کردن

 و نبود من هم باعث این نشده بود که هیچ آبی از هیچ آب دیگه ای تکون بخوره

اصلا من نمیدونم که چرا هر وقت به محل کارم می رسم

دوست دارم یه کار متفرقه انجام بدم و حسم میاد که بنویسم

به تقلید از یه عزیزی که خیلی عزیزه فعلا دست از نوشتن برمی دارم

 و به طعم دوسیب پناه می برم

 ولی حیف که تو محل کارم نه قلیونی هست و نه از طعم دوسیب خبری

 

 

  + نوشته شده درپنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388  ساعت 2:15  توسط رضا... 
 

 عید بیروتی

 
 

 

دیگه داره حوصلم سر میره...

 

امروز هوا آفتابی و اصلا باد نمی وزه !!!

عجب برگهای سبز و کوچیکی داده این درخت انجیره جلوی مسجد

این مدرسه هم که کارش دو سه ماهی مونده تا تموم بشه

بچه ها اینجا همه مشغول کارند( داوود،قربان،محمد،ذبیح الله،مهدی،میثم )

داشت یادم میرفت سهراب هم هست.

واسه کارگرها صبحانه آماده می کنه،البته بیچاره یه کمی مریضه،مشکل عصبی داره

ولی خوب خیلی باحاله

یه لحظه...

مگه این تلفن میذاره من چیزی بنویسم؟

 

در هر صورت امسال عید خوبی بود؛

 

 با اینکه پدربزرگم رو یکی دو ماه قبل عید از دست دادم و

عید درست و حسابی نداشتیم ولی پنجم فروردین رفتیم مسافرت

 و تا سیزدهم آب و هوایی عوض کردیم

می گن عروس خاورمیانست،واقعا خیلی زیباست و بسیار دیدنی و جذاب.

البته ما ایرانیها با پول هامون یه قسمت از بدن این عروس خانم رو آرایش

می کنیم.

چقدر خوب بود یه کوچولو هم به سرو صورت خودمون میرسیدیم...

نمی دونم با این همه مشکلات جوونها تو ایران آیا لازمه به مشکل سایر کشورها رسیدگی بشه؟

شاید چراغی که به خانه رواست به مسجد هم روا باشه!!!

خدا قبول کنه

بی خیال...

 

شاید یه روزی عکساشو گذاشتم تو وبلاگ

 

چقدر ایرانی اونجا بود.البته از طریق تور سوریه یک روزه اومده بودن

انگار بد جوری داشت بهشون خوش میگذشت

آخه آدم واسه سوار شدن تله کابین با هم دعوا می افته؟اونم چی،جلوی این همه غریبه!

چی به سر ما ایرانیها اومده؟

چی به سر ما آوردن؟

...

 

این راننده کمپرسی هم که هنوز بار ماسه رو نیاورده

یواش یواش ساعت کارمم داره تموم میشه ولی هنوز بادی نمی وزه

 

امروزم خدا یک برگ از دفتر زندگیمونو به عمل ما آدما نوشت و چسبوندش به تخته آخرت

 

 

  + نوشته شده درجمعه چهارم اردیبهشت 1388  ساعت 19:35  توسط رضا...